عموي من به مسير Nadi ها. به yi-king به Tai-ki نگاه نكرده بود تا بداند براي نمايش حركات موجدار، خزش مار چه سرمشقي است . به روي حيواني نشانه رفته بود كه مسيح مروجين خود را وا مي دارد از او سرمشق بگيرند ، آن كه اهل باطن است بايد پوست بيندازد تا فرزند خرد شود ، كاش خبر داشت كه دانشمندان مصري در برادري مار همسازند ، و اين كه مار در دانش occulte قرون وسطي چه مقامي دارد.
عمويم به اين حرفها كاري نداشت ، با تفنگ ساچمه اي خود نشانه رفت ، سر يكي از مارها از تن جدا شد ،مار ديگري سوا شد و پا به فرار گذاشت. و از در سر طويله به صحرا گريخت. Tiresias با عصاي خود دو مار به هم خفته را كوفت و خود به زن بدل شد ، عمويم نشد.
لاشه را برديم پاي درخت توت شميراني چال كرديم. سال بعد ، درخت غرق ميوه بود ، در باغ ما ، هر وقت ماري كشته مي شد ، سهمي به درختي مي رسيد ، نيروي مار در تن گياه مي دويد ، اين اعتقاد از راه دور مي آمد ، ميان مار و باروري پيوند است . به چشم دراويدي ، زن اگر ناز است ، در زندگي پيشين كبرا كشته است. Nagakkal را در پاي Ficus religiosa مي گذراندند. مكان را بارآور مي كند. و زنان نازايي را كه به آنجا روند ، نقش سنگي دو كبرا mana ي بارور كننده شير درخت را نيرو مي دهد . mana زن را بارور مي كند . در Telougou جفت جنين گاو را پاي درختان ميوه چال مي كنند ، در اويدي ها جفت جنين گوساله را به شاخه درخت بانيان مي آويزند تا گاو مادر شير داشته باشد و باز هم زاد و ولد كند . غايت اين كار ، كه يك rite جادويي است . به چنگ آوردن rasa است.
انرژي كيهاني ذيره در آب ، و منشا باروري ، آنچه در لوتوس است كه خاستگاه جهان زندگان است.
مادر در اطاق آبي مار ديد ، در اساطير Huarochiri زن مرد توانگري به نامAnchicocha تن به زنا در داد. پاداش گناه اين شد : ماري در خانه زيباشان مقام كرد. نه ، مادر من پاك بود. و هميشه پاك ماند. مادر مي توانست مثل Renuka با دستهايش آب براي شوهر ببرد. به شوهر وفادار بود :آب در دستهايش جامد مي شد . مادر دشمن مار بود : مار را بايد كشت . حرفش كفر آميز هم مي شد : خدا بيكار بود اين جانور را خلق كرد ? مادر ،كه نواده لسان الملك است . زبان آداب مذهبي و اساطير را بلد نبود. از pradakshina حرفي نشنيده بود ، برايش نگفته بودند كه زن هندي شير و تخم مرغ و موز براي كبرا مي برد تا كبرا باران و رونق كارها و شفاي بيماري پوست ، و كبرا ايزدباران و بركه ها و رودخانه هاست و مادر Auquste در معبد آپولون از مار آبستن شد . و زنان يوناني پيش مار اسكولاپ در لنگرگاه Epidaureمي رفتند تا آبستنشان كند.
مادر من نيازي نداشت ، پنج شكم زاييده بود ، زايد هم بود . ديگر وسوسه Murugan خداي پوستين پوش شكار كه حلقه مرواريد روي سينه اش را شاعر به پرواز لك لك ها تشبيه مي كند ، در او بي اثر بود ، مار به اطاق آبي آمد ، و ما رفتيم ، ديگر در اطاق آبي فرش نبود ، صندوق مخمل نبود ، لاله و آينه نبود ،هيچ چيز به خالي اطاق چنگ نمي زد، اطاق آبي خالي بود مثل روان تائوبيست ، مي شد در آن به "آرامش در نهي" رسيد. به السكينه رسيد ، هيچ كس به اطاق آبي نمي رفت ، من مي رفتم اطاق آبي يك اطاق معمولي نبود ، مغر معمار اين اطاق در "ناخودآگاهي گروهي" نقشه ريخته بود. خواسته بود از تضادهاي دورني بگذرد و به تمامي خود برسد : individuation ، به ندرت مي شود به روانشاسان گوش كرد. آن هم روانشناسي quantitative امروز ، ادراك مكانيك دارند.
اطاق آبي چارگوش بود. اما طاق ضربي آن مدور بود . از تو ، گوشه هاي سقف زير گچ بري محو بود . اطاق آبي ياد آور Ming t`ang بود كه خانه تقويم است . و كائنات را در خود دارد ، قاعده اش مربع است كه سمبول زمين است . و بامش به شيوه آسمان گرد است. سنتز زمان و مكان است . هرم خئويس هم هر دو استعاره زمان و مكان را در بر دارد. اما در هرم ، مثلث تجسم زمان است. به آميزه مربع و دايره برگرديم. مغاني كه براي ستايش مسيح رفتند ، در شهر ساوه در مقابري آرميده اند " كه بناشان در پايين مربع است و در بالا مدور" ( به گفته ماركوپولو) . شهر رمولوس را Roma quadrata گفته اند. اما شيار خيش رمولوس دايره بود و رم مربعي بود در دايره. "اورشليم آسماني" بر دايره استوار بود. وقتي كه در پايان دور تسلسل از آسمان به زمين" فرود آمد شكل مربع به خود گرفت . شاهان قديم چين براي اجراي آداب مذهبي لباسي به تن مي كردند كه در بالا مدور بود و در پايين مربع . پرگار كه براي ترسيم دايره به كار مي رفت با آسمان رابطه داشت و گونيا كه به كار رسم مربع مي خورد با زمين. در ... چين مكان مربع است .زمين كه مربع است به مربعها قسمت شده است . ديوارهاي بيروني قلمرو شاهزادگان و باروهاي شهر بايد به شكل مربع درآيند ، دشتها و اردوگاهها مربعند. اهل طريق با حضور خود مربعي مي ساخته اند. قربانگاه خاك پشته خاك مربعي بود ، مقدس بود. و تجسم تماميت امپراطوري بود . هنگام كسوف و خسوف ، مردم به اضطراب مي افتادند ، گفتي بيم خرابي مي رفت ، رعايا به مركز ميهن
مي شتافتند و براي رهايي اش مربع وار به هم مي آمدند . مكان مراسم ديني هاي شما آمريكا مربع است. و اين مكان سمبول زمين است و در سيستم جهان هاي آفريقا پشت بام مربع است . و ياد آور آسمان است . زمين كشت مربع است ، و شبيه پوشش مردگان چارخانه است. بامهاي آفتابزده خانه ها مربع هاي سفيدند ،و حياطهاي سايه پوش مربع هاي سياه. حصير زير پاي كوزه گر مربع است. و هم شكل پوشش مردگان است و. دهكده با نقشه مربع خود شبيه آدمي از شمال به جنوب دراز كشيده است.
برگرديم به ديار خود: شارستان هزار دروازه جابرسا و جابلقا در " ديار شهرهاي زمرد" همان قاف. همان اقليم هشتم" صورت مربع دارد . جابرسا شهري است در جانب مغرب ليكن در عالم مثل. منزل آخر سالك است . جابلقا شهري است به مشرق ليكن در عالم مثل ، منزل اول سالك باشد به اعتقاد محققين در سعي وصول به حقيقت.
كف اطاق آبي از كاهگل زرد پوشيده بود : زمين يك مربع زرد بود . كاهگل آشناي من بود . پوست تن شهر من بود. چقدر روي بامهاي كاهگلي نشسته بودم ، دويده بودم ، بادبادك به هوا كرده بودم ، روي بام ، برآمدگي طاقهاي ضربي اطاقها و حوضخانه چه هولناك بود ، برجستگيها يك اندازه نبود ، چون اطاقها يك اندازه نبود ،حوضخانه هم طاقي بلندتر داشت. سطوح همواره بام در يك تراز نبود : ساختمان در سراشيب نشسته بود. در تمامي بام ، هيچ زاويه اي تند نبود ، اصلا زاويه اي در كار نبود. در مهرباني و الفت عناصر هيچ سطحي خشن نبود. با سطح ديگر فصل مشترك نداشت ، سطح ديگر را نمي بريد، خط فداي اين آشتي شده بود ، بام ، هندسه مذاب بود. باشلار كه از rationlite du toit حرف
مي زند، اگر بام خانه ما را مي ديد حرف ديگر نمي زد.
در پست و بلند بام وزشي انساني بود ، نفس بود ، هوا بود. اصلا فراموش مي شد كه بام پناهي است براي " آدمي كه از باران و آفتاب بيم دارد" . روي بام ، هميشه پا برهنه بودم . پا برهنگي نعمتي بود كه از دست رفت. كفش ، ته مانده تلاش آدم است در راه انكار هبوط. تمثيلي از غم دور ماندگي از بهشت.
در كفش چيزي شيطاني است ، همهمه اي است ميان مكالمه سالم زمين و پا. من اغلب پا برهنه بودم. و روي بام ، هميشه زير پا. زيري كاهگل جواهر بود. ترنم زير بود. ( حالا كه مي نويسم ، زيري آن روزهاي كاهگل پايم را غلغلك مي دهد. تن بام زير پا
مي تپيد ، بالا مي رفتم ، پايين مي آمدم . روي برآمدگيهاي دلپذير مي نشستم و سر مي خوردم. پشت بام تكه اي از ... بود. در حركاتم زمان نبود. بودن جلوتر از من بود . زندگي نگاهم مي كرد و گيجي شيرين بود.
وقتي كه از برآمدگي بزرگ بام ، كه طاق ضربي حوضخانه بود، چهار دست و پا بالا مي رفتم ، باورم مي شد كه از يك پستان بزرگ بالا مي روم ، اين پستان مال نني بود كه به چشم آن روز من ، در ابعاد فضا جا نمي گرفت ، اگر همه تن خود را به من نشان مي داد مبهوت مي ماندم ، شايد دچار آن خيرگي مي شدم كه ارجوناني بها گاوادگيتا در برابر آن درگديسي بيمانند كريشنا داشت ، خيرگي ترسناك و دلپذير و بي همتا.